تبليغاتX
هیاهوی تنهایی
تو از هیاهوی آفاق دور می آیی من از حضور پر از شور و حال تنهایی

 

هرگز هیچ کس

 

هیچ کس جز من به مرگ خویش تبسم نکرده است

 

هرگز هیچ کس

 

چون من در دهلیزهای تاریک و نومید در انتظار مرگ

 

ننشسته است

 

هرگز هیچ کس

                            گلهای آرزویش را این گونه در مشت نفشرده است

 

شاید هیچ کس

 

هیچ کس

 

این گونه به عشق"دل به عشق باختن و پرپر شدن وآنگاه

 

پرواز کردن"شقایق وار دل نبسته است.

 

 

                         

 نمی فهمه که دلم براش تنگ می شهچرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم براش تنگ شده!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:27  به قلم سما   | 

همه چیزاز اون جایی شروع شد اون حرفو مادربزگ زده بوده.دخترک فک می کرد شرایطش را ندارد وقتی این حرفو تو اون سن و سال زد خداخوب جوابش راداد.وقتی برایش پیش امد وحشت زده شد نمی دانست باید به که بگوید چه طور توضیح بدهد الان که فک می کند می بیند زیادم سخت نبود اون قدر برایش مهم شد تاریخ اون روزرا بدون این که جایی یادداشت کند فراموش نکرد.

بعدظهرجمعه ساعت4:40یه روز گرم تابسانی 19مرداد سال 80.

بداز اون ماجرا دختر بازم اهمیت نداد صدای تپش قلبش اورا به فکر انداخت قلبش دیگر برای خودش نمی تپید انگار انتظارش را می کیشد اون قدر به اون حس عادت کرده بود که یادش رفته اون روز جمعه چه دادو بیدای را انداخته بود .روزها وماها سپری شدن دختر روز به روز بیشتر دلداده ی جوانک شد حتی نگاهای التماس گونه جوانک اورا دلداده تر می کرد وقتی قرار بود در جمعی حاضر شودکه او نیز بود دست و پایش را گم می کرد نمی توانست درست حرف بزند وقتی این چیزها رو می دید به خودش می گفت عاشق شدی تو عاشق شدی .همه چیز قشنگ بود شاید برای این بود دخترک زیادی خیالاتی و احساساتی بود.ولی رفتار جوانک این را نشان نمی داد که عاشق نباشد .

دی ماه سال 85 بود که دخترک فک می کرد وقتش فرا رسیده شاید دیگر از این راز پرده برداشته شود کمی صبر کرد اون روز تو مهمونی همه بودن همه به مناسبت پاگشا کردن خواهر جوانک منزلشان جمع شده بودن دختر نیز بود.دخترک هر جا می نشت جوانک روبه رویش بود این بار اول بود هر وقت به مناسبتی خانه ی هر کدام جمع می شدن نگاهای عاشقانه جوانک به دختر اطمینان می داد که او نیز همین حس را دارد .اون شب مهمونی نیز وقتی سرسفره شام باز اتفاقی روبه رو هم نشستن ناگاه نگاهشان به هم گره خورد ولی شرم باغث شد دخترک نگاهش را از نگاه پسرک بدزد.اون شب 4فرودین 86بود.دخترک حس می کرد حال جوانک خوب نیست چون اون شب مثه همه ی شبهانبود غمگین گوشه می نشت و گاهی به دخترک زل می زد وقتی همه رفتن حتی برا خداحافظی نیز از اطاقش بیرون نیومد. می گفتن قراره یکی دوستای هم دانشگاهی جوانک از شهرزیبا وتاریخی از نصف جهان برای دیدنش بیاید دوستش تازه ازدواج کرده بود.بد ازاون شب دخترک می شنید جوانک هر روز برای دید وبازشهر زیبایشان بادوستش می روند.جوانک وقتی به خواب دخترک می آمداز حسش می گفت می گفت که چه قدردوستش می دارد ولی از یک چیز می ترسید مادرش مادرش را تنها مانع می دانست این ها خواب ولی دخترک فک می کرد وافعا"تنها مانعشان مادرجوانک که نسبت نزدیکی با خودش داشت است.

توی سالها فقط احساسشان به سکوت می گذشت تا این اینکه بعدازرفتن دوستش و همسرش به شهرشان گفتن جوانک نیز با آنها رفته.اینها چیز زیاد مهمی نبود ولی وقتی می گفتن همسر دوستش خواهری دارد وبه او معرفی شده آواری بود که بر سر دخترک بیچاره خراب می شد .دخترک دیگر تاب نداشت تعطیلات عید ش خراب شد دیگر توی کدم از مهمونیا شرکت نمی کرد از اتاش بیرون نمی یومد و فک کارش گریه کردن شده بودو فقط به روزایی قشنگی که برای خودش ساخته فک می  کرد دلش می خواست پیشش بود به او می گفت که اشتباه می کند ولی نبود دلش می خواشت اشکاهایش روی شونه های او بریزد ولی اوبود.

 

تعطیلات تمام شد روز14فرودین سال86دخترک دانشگاه کلاس داشت ولی می شنید که جوانک هنوز بر نگشته  اصلا"دلش به درس نمی رفت

مدام فک می کردچرا او هنوز با این که مدارس باز شده و دبیری مسئولیت پذیر است برنگشته چه طور نسبت به شاگردانش بی تفاوت باشدولی خبری ازش نبود تا اینکه شنید برگشته.

اتفاق خاصی نیوفتاده بود ولی دل دخترک به شدت به درد آمده بودحسابی دل شکشته ودل آزرده شده بود این بی تفاوتی وقدم پیش نگذاشتن جوانک اورا روز به روز سردتر می کرد .

بعد از اون ماجرا دخترک فک کرد که عشقش یه طرفه است فک کرد همه ی این ها زاییده خیالاتش است فک کرد عشق یک طرفه بزرگترین درد است وباید فراموشش کند .دراین موقییت بود که فک کی کرد مردش رویاهایش قراراست از یک شهر دور سوار بر اسب سفید بیاید کسی که زیبا سخن می گفت شعرهای عاشقانه بلد بود و روز خودش را تو دل دخترک جاکرد.

دخترک هنوز در دلش نسبت به جوانک حس زیبایی داشت ولی وقتی می شنید او که روزی همه ی عشق و امیدش بود او که همه ی ترانه های عاشقانه را برایش می سرود او به دور از چشم دیگران سالروز شکفنش راجشن می گرفت اوکه دخترک همه ی عیدی هایی که از جوانک می گرفت اون هزاری های سبز رنگ که به اختصاری از اسمش عجین می شد و هیچ وفت خرجشان نمی کرد تایادگاری از او داشته باشد حتی به گفتن کلمه ای دلش را شاد نمی کند وهر روز اسم دختر بر سر زبانها می افتد که پدر ومادرش برای خواسگار جوانک می آیند اینها بیشتر آزارش می داد جوانک دیگر اون فرد چند سال پیش نبود روز به روز خوش برو تر می شد روز به روز بر مالش افزوده می شد . جاهایی نبود که زمین نداشته باشد خانه ی نوساز تو بهترین جای شهر ماشین آخرین سیستم و اون زیبایی رخسار و اندامش زبان زد همه شده بود همه می گفتن شبیه فلان بازیگراست و روز به روز می گفتن که دخترهابرایش سف کشیده اند.

دخترک دیگر مثه قبل نبود روز به روز خالی از هر گونه احساسی نسبت به او می شد .او ان آن زمان را که که جوانک با حقوق اندکی از شغل شریفش با یه موتور وموبایلی که آن زمان کمتر کسی داشت وقیمت زیادی داشت بیشتر دوس داس داشت اون موقع که عیداازش عیدی می گرفت و به عنوان یادگاری نگه می داشت و خرج نمی کرد حتی اون موقع که بهش گفت توحاال دیگه واسه خودت خانونی شده دیگه روم نمی شه بت عیدی بدمم نیز براش ارزشمند بود.

ولی دیگه دخترک کاسه صبرش لبریز شده بود دوس داش به سواره ی اسب سفدش فک کند همچنان خیالاتی و احساساتی بود سعی می کرد این بار محکم تر باشد ولی باز نشد اون سواره اسب سفید فقط به خودش فک می کرد و دختر مگر می فهمید روز ها گذشت دیگر می شد گفت سواره اسب سفید جای جوانک را براش پر کرده بود وقتی صدایش را می شنید راحتر خوابش می برد وقتی ازش خبری می گرفت حس خوبی داشت .

روز به روز دخترکم پخته تر می شد یه روز با خودش گفت باید همه را فراموش کنم جوانک که آن قدر سرش به پولهایش گرم است که حتی هنوز وقتی منو می بینه فک می کنه من نمی تونم از خودم برونمش هنوز منو دوس داره اگه نمی داشت تا الان رفته بود امسال عید وقتی خونه ی دخترک دعوت داشتن همه متوجه حال بدش شدن ولی دختر فک می کردن با کم محلی می تواند انتقام اون اشک هایی که برایش ریخته را بگرید اون اشک هایی که به خاطرسفرش همراه دوستش ریخته اشکهایی که بد چند ماه فهمید که چه قدر بیهوده به پای چه آدم بی احساسی ریخته شده

توی تعطیلات بادوستش نرفته بود رفته بود کربلا...

وقتی اینو شنید دیگر تحمل نیاورد دیگر تاب نداشت این گونه با احساساتش بازی شود برای این راحتر بتوند فراموش کندطوری سواره ی اسب سفید را در ذهنش بزرگ می نمود که گویی جوانک کفش کهنه هایش نمی شود.

ولی اون سواره نیز خیانت می نمود وفاداری و معرفت نمی دانست فقط به سرگرمی هایش فک می کرد .

ولی باز دخترک متوجه نبود زیادی محبت می کرد بی آنکه بداند دلیلش چیست زیادی دلسوزی می کرد و متوجه نبود تا این که ورق برگشت سوراه که دخترک رامعشوقه ی خود می دانست کسی که جزبه کس دیگری فک نمی کرد خودرا معشوقه ی دخترک دانست برای دخترک جز این نبود ولی سوراه مدام بهانه می گرفت مدام محبت بیشتر طلب می کرد ودریغ از زره ای محبت به دخترک.

این تلنگری شد برای دخترک که باید برود دیگر بس است .

هنوز سواره را تک سوار جاده های پرپیچ وخم زندگی آینده اش می دانست هنوز اورا سوار بر اسب سفید می دانست ولی داش سعی می کرد همه چیزو از دلش بشوید.

جوانک نیز در گوشیه ای ذهنش جا داشت هنوز که هنوز بود وقتی یاد اون سادگی ها یاد مرداد80وامتحان الهی می افتادبازم جوانک برایش معنی داشت.

داشت هردو رو فراموش می کرد تااین یکی از همین روزا روزای گرم و سوزان تابستان سر ظهر وقتی از تاکسی پیاده شد نگاهش به نگاه او گره خورد سوار برماشین بود داش بلواررو دور می زد ولی نگاهشو از نگاه دخترک برنمی داشت .دخترک غرق اون خاطرات شدولی زود متوجه شد نگاهشو از جوانک دزید و راهش را گرفت و رفت یه لحظه احساس کرد خالی ازهر گونه احساس است شاید به خاطر این بود کهبه کس دیگری فک کرده بود شاید نمی خواست دل سواره ی اسب سفیدش را به درد آورد ولی دخترک که تصمیم داشت اورا نیز به فراموشی بسپارد.

 ولی یادآوری خاطراتش بعد دیدن جوانک وهنوز احساس وفاداریش به سواره ی اسب سفید برایش خوشایند نبود.

ادامه دارد...

سخن نویسنده:

بچه که بودم دوس داشتم معلم بشم ولی کمی که بزرگ شدم دلم می خواست وکیل بشم تا سر جنگ و دعواهاو خون و خون ریزیا در آرم کمی بزرگترکه شدم دلم می خواست دکتر بشم حتی یه مدت رفتم تزریقات سرم وآمپول و اینارو یاد گرفتم سراز اکثر داروهادر میاوردم داروی بعضی بیماریا رو می دونسنتم توفامیل دکتر ودندان پزشک داشیتم دلشون نمی خواست منم دکتر بشم بعدش  بدم نمی یومد پلیس بشم یعنی راست خیلی دوس داشتم پیلش بشم گفتم وکیل که نمی شیم بریم دانشگاه افسری پلیس بشیم شاید این طوری سر از جنایات جامعه دربیاریم.اول و که خوندم خواستم برم تجربی ولی مشاورمون نذاشت گفت تو به درده ریاضیفیزیک می خوری حتما"یه رشته خوب قبول می شی ولی من دلم می خواست تجربی بخونم عاشقه زیستش بودم ولی هی اصرار که نه باید بری ریاضی یه عده ایم گفتن اگه ریاضی بخونی بخوای بری دانشگاه افسری راحتری مام رفتیم ریاضی یه هفته نگذشته بودبا امحتان سخت ریاضی که معلممون گرفت فک کردم که اصلا" به درد ریاضی نمی خورم بااون ریاضیم عالی بود امتحانو فک می کردم خراب کردم رفتم پیش مشاورمون که شده بود مدیر مدرسه گفتم من باید برم تجربی اونم اصرار که نمی شه حالا دیگه کارش نمی شه کرد منوفرستاد پیش مشاور جدیدمون باهام حرف و گفت توبه درد ریاضی می خوری نمراتم که دید می گفت توباید رشته ی بهترو بخونی و خلاصه مخمو زد که برو یه جور دیگه به رشته ات نگا کن اگه نتونستی بر تجربی.

معلمون که امحتانارو آورد نمره بالای کلاس شده بودم 17.25از همه بیشتر شدم معلم ریاضیمونم خیلی تو کلاس هوامو داش بچه ها می گفتن بین منو اونا فرق می ذاره ولی این طور نبود از لج بچه ها یه وقتایی الکی بهم نمره می داد پاتخته که می یومدم چه بلد بودم چه نبودم 20می شدم ولی بچه های دیگرو همه رو که بلد بودن 18می داد به خاطرعلاقه ای که منم به معلم ریاضی مون خانم(صدیقیان عزیزم)           پیداکردم کم کم به ریاضی علاقه مند شدم وقیده تجربی وزدمدیپلم که گرفتم خواستم برادانشگاه افسری بخونم که گفتن سخت می گیرن و چه می دونم پارتی و اینا که اصلا" سرشدم.کنکور دادم به رشته ی خاصی علاقه ی نداشتم ولی بدم نمی یومد معماری قبول شم ولی نشدم چیزی قبول شدم که هیچ وقت بش فک نکرده بودم کامپیوتر.

اینارو گفتم که بگم به چیزایی که می خواستم نرسیدم ولی دلم می خواست همیشه داستان بنویسم ولی فک می کنم با نوشته های بالا تونستم.

ادامه اش نمی دونم چی می شه ولی دلم نمی خواد بد تموم بشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:53  به قلم سما   | 

 

سلام خوبین؟

امسال تابستون دوباره من میام با شعرای عاشقونه .

چطوره؟

تابستون خوبی داشته باشید.

حالا اینم یه شعر از مرحوم قیصر امین پور. 

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

 

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

 

تنها بهانه ی ما در گلو شکست

 

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

 

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

 

ای داد کس به داغ دل باغ داد نداد

 

ای وای های های عزا در گلو شکست

 

آن روز های خوب که دیدیم خواب بود

 

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

 

"بادا"مباد گشت و "مباد" به باد رفت

 

"آیا" ز یاد رفت و "چرا"در گلو شکست

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

 

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

 

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

 

بغضم امان ندادو خدا...در گلو شکست.

 

 

 

درپای او بودونبودم دود شدرفت

 

دفترچه ی شعرم دلم نابودرفت

 

آبی سرایی سبزدریابود دریا

 

مواج گون ناگاه همچون رود شد رفت

 

رفتم سلامی کردم وپیشش نشستم

 

افسوس تنها پاسخش بدرود شد رفت

 

کنج اتاقی درکنارم بود تا اوج

 

اما همین که پنجره مسدود شد رفت

 

او رفت دل رفت وتمام شعرهایم

 

درپای او هرچه سرودم دود شد رفت

     

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:58  به قلم سما   | 

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
كد جستو جو در گوگل <
java script by:dariushkamani.BLOGFA.COM
> < example: قالب و كدهاي جاوا >