تبليغاتX
هیاهوی تنهایی
تو از هیاهوی آفاق دور می آیی من از حضور پر از شور و حال تنهایی
 
من نه عاشق بودم
 نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس
 می ارزد......
خانووووووووما آقایوووووووووووون اجازه بدین
 
 
میخوام تولد بگیرم:

اول از همه میلاااااااااااااد پیامبرگرامیمونو(محمد رسول خدا) تبریک می گم.

خودمم 22ربیع الاول(۲۵آبان) به دنیا اومدم آ.نرگسم (]بجی)آره

 ۲۸اسفند تولد زهرا(آبجی خانومی)جونم
۲۱فرودین تولده علیرضاجونم (داداش گلم)
۲۲خرداد تولدنرگس جونم(آبجی فسقلی)
۳۰فروردین تولد اسمااااااااجونم(دوس جونم)
ایناروپیشاپیش تبریک می گم.
۲۰اسفند تولد دوس جونم صدف خانوم
۱۰مهرتولد یه فسقلی بداخلاق ولی خیلی گل
(اگه ناراحت شدی بگوآ)
ایناگذشته ولی تبریک می گم
ولی فعلا"
 
دوست جوناااااااااااااااام به افتخار زهرا(آبجی) جونم دستو هورررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااا
                
 
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
             از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
                                                  من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
              چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
                                                 به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
            هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
                                                 تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
              اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
                                           
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوست دارم هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوارتا  
 
In Love
سال نوام پیشاپیش تبریک می گمIn Love
تاسال دیگه
بای!!!!
For YouFor YouFor YouFor You
 

باعرض پوزش نظرات تا سال دیگه چک نمی شه!!!!!!!!

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:0  به قلم سما   | 

دلم می خواد امشب دوباره بنویسم.

حوصله شو ندارم یا شایدم حالشو.چه کار می کنید با خونه تکونی این حرفا.

آقایون که طبق معمول از زیر کار در میرن نزدیک عید که می شه گاوشون می زاد.

دورغم چیه !!!!مگه دورغ می گم.البته به غیربابای خودم آهمیشه کلی کار سرش ریخته براکارای خودشم وقت کم میاره.تهرانم بااون هواش از اونجا اومده نیومده رفته سره کار.

مام که طبق معمول امروز فردا خیر سرمون کلاس نداشتیم دیدیم  مامانم که دسته تنهاس افتادیم به جون شیشه ودر پنجره وچه می دونم پرده واینا.الانم داره باد میادبزنه همه چیو مثله اول کنه

ولش کن بی خیال حال ندارم بنویسم.

ولی بذابرم تو حس .........

نه انگاری امشب بازم ازاون شباس

از اول شروع می کنم شکلکو بی خیال این پایین و داشته باش.

به نام او که تنهایی ام را دید

ودر تمام لحظه هایم

 ماند تا بی کس نمانم...

سلام ای بی نهایت مهربانی

ای درون قلب من جاری...

پشت دریا رفتم ودیدم شهری نیست.جزدلتنگی های خورشید هنگام غروب چیزی نیست.سواربرقایقی از جنس هق هق و گریه در دریای متلاطم عمرم ودر اندوه غروبی سخت و غمگین رها گشتم.امادر لحظه کوچ افکارم برروی ساحل حضورتو آرام نشستم.

تنها تو دلواپس برگشتنم بودی.

کوچه باغی نیست سرسبزترازلحظه باتو بودن.

ای دلنشین همدم!

توای معنی هردلدادگی!

ای امید!

مراباخودبه آنجایی ببر که آرزویم ختم برمهربانی شود که من کس دیگری را به جز تو نمی خواهم.توای تنها کس!

در لحظه وصله افتادن میان آهم وآن سخاوت سبزدستانت خروشی از بلور ستاره می جوشد ومن زیرباران نورانی مهربانی ات از عشق خیس می شوم.

در گسترش دلنشین آن نگاه مهربانت که همیشه نظاره گرروزها وشب های من بوده نمی خواهم لباس شرم برتن کنم.

بیاای همیشه مهربان بامن مهربان ترباش!

 

پ.ن:

خداحافظ منم رفتم

منم باتونمی مونم

خداحافظ به جرمی که

نه می دونی نه می دونم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:37  به قلم سما   | 

دلم گرفته بهانه

من با گوش جانم صدای آخرین سوار سپیده را می شنوم که ازآن سوی انتظار گام به گام به سرزمین سبز ظهور نزدیک می شود.این را زمانه ی خنجر خورده ی تاریخ زجر کشیده وروزگار خسته و پیر به ما می گوید.

از برگ برگ رنگ پریده ی گل های باغچه مان نیز می شود این بشارت را شنید.گلها پیامبران و پیام آوران بهار شادی اند.

اگر چه گلهای باغچه گلدخورده ی طوفان سیلی خورده ی حادثه هایند ولی پیام بشارت آمیزشان به خوبی شنیدنی است.

کسی می آید.

مهدی (عج)که بیاید دوباره آسمان با زمین به مهر رفتار خواهد کرد وباران دوباره چهره خندان وبشاش خودرا به چشمان آسمان هدیه خواهد کرد .

مهدی (عج)که بیاید پرستوها به اشاره ی ابروان او پرواز خواهند کرد .غنچه ها به نسیم کلام او شکوفا خواهند شدودرختان به احترام او قیام خواهند کردوآفتاب به او سلامی دوباره خواهد داد.

مهدی (عج)که بیاید نمازهایمان تا خدا بالا خواهد رفت قنوت هایمان پراز کبوتران عرش خواهند شد.رکوعهایمان کمر شیطان را خواهد شکست وسجده هایمان را خدا به رخ فرشتگان خواهد کشید.

بیا دست تنهایی ام را بگیر دل دریایی ام تمام شکیبایی ام راببین .

تمام پنجره ها منتظرن تا نوررا بی واسطه با آدم ها آشتی دهند .من نیز منتظر تو هستم به گونه ای که جاده ها در انتظار قدم های نورانی تو به خاک نشسته اند.

من نیز نگاه را برشاخه های طلایی خورشید وعطر دل انگیز نارنجها گره زده ام تا آمدنت را تماشا کنم.راهها باز شدند وتمام قافله ها رفتند.باورم نمی شود که در وادی عاشقان آواز عاشقی تنها بی یار بماند ودر آخر..................

 باورکن باور کن بـــــــــــــــــــــاور کن که من منتظرتو هستم."ای آقای خوبـــــــــــــــان"

خدای من

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:45  به قلم سما  

یعنی چی این روزا همه می گن یه چیزایی شنیدمخبرایی شنیدم

یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟

من اعصاب ندارم آ

خبری نیست جز بوی عید و خونه تکونی و خرید و این حرفامگه غیراز اینه

مارو باش فکر می کردیم این جا خودمونیم و خودمونولی نه انگار کل بچه های کلاس همه آدرس دارن میان می خونن بی معرفتا نظرم نمی دنمی خواین اسم ببرم

۱.ط.ح

۲.ا.ه

۳.ز.خ

۴.ع.س

۵.ز.ا

.

.

.

ولش کن پشیمون شدم

نمی دونستم این قد این جا طرفدار داره که می خونن سیو می کنن تا بازم دوباره بخونن تا شاید یه چیزی ازش درآوردن جالب بود که یکی از پست آ حسابی ترکونده بودمی خواستن واسه هم میل کنن

بازم بگم

ناراحت نشن شوخی کردم قدمتون رو جف چشمام

این باردیگه از قول خودم  می گم زهره رو بی خیال مماغتون سوخ

راستی پستشم حذف نکردم نمی خواد زحمت بکشین واسه هم میل کنینبرین پستای قبل بخونین

راستی چارشنبه اون هفته نه اون هفتش تولده زهرا خواهرمهیعنی شب چارشنبه سوری شب تولدشچی براش بخرم به نظرتون؟؟؟

۲۸اسفنده آخر سال آدم این قد کار رو سرش ریخته و هول می کنیم که ۲روز دیگه عیده یادش میره تولده خواهرشوولی از یاد من که نمی ره اول این جا بش تبریک می گم تا یه کادوی گنده واسش بخرم

علیرضا(۲۱فروردین) و نرجسم (۲۲خرداد)تقریبا" بهارینما(۲۵آبان)وسط پاییز گیر کردیم بااون همه غم گنگشولی دوسش دارم.پاییز خلیی قشنگهپادشاه فصل هاس دیگهولی اینش خوبه که هر ۴تامون تو ۲۰تیم.آخه خودمونم بیسته بیستیم

 بوبوسمت زهرا جووووووووووووووون تفلدت مبارلک

بگیر ماچ و

دوستای خوبه خودم مخصوصا" همکلاسیای گرام اول ازهمه قدمتون را به وبلاگ حقیرتبریک می گم و از تشریف فرمایی شما کمال تشکر و قدردانی رادارم

آخه ط.ح می گفت ماکه مثله تو نویسنده نیستیمول کن بابا این چرت وپرتا رو هر کی می تونه بنویسه

میبینی چه قد ازخودم تعریف می کنماینو دختر خالمم می گفتمی گفت دختر کم خودتو دسته بگیرتو یکی یه دونه ایدسش دردنکنهحرفاش تاثیر داش قرار بود برم مطبش واسه یه کاریجور نشد ۵۰دقیقه پشت تلفن حرفیدیم بهتر آخه هر وقت می رم شانس من داره دندونه می کشه اونم یا پسریچه یا دختر بچهصدای گریه شون تاآسمون ۷ام میرهبچم بچه های قدیم بش می گه دهنتو بازکن تا ببینم آقا موشه چی آورده تا بذارم دهنت می گه فک کردی من خرم آخه برا پول می خوای دندونه منو بکشی

خلاصه.......................

باید یه تکونی به خودمون بدیمآخه واسه خودمون کسی هسیتم آ.

دیگه کسیو نمی شناسم !!!!

به قوله زهره قربوس همتون

 

گریه

 

آغاز امامت حضرت مهدی را به منتظران ظهورش تبریک می گم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 13:22  به قلم سما   | 

...بی تو این آخرین بهاری است که

"برایت سخن از تابستان  می زنم..."

تنهایی

 

همه کلمات با آنچه میان من و توست بیگانه اند

ومن هیچ کلمه ای رابرای گفتگوبا تو

شایسته تراز سکوت نیافتم

"آیاصدای مـــــــــــــــــــرا می شنوی...؟؟؟"

پ.ن۱:آمدنــــــــــــــت رویـــــــــــــــا...ماندنــــــــت خاطـــــــــــــــره...رفتنـــــت فاجـــــــــعه بود

پ.ن۲:رفتنـــــــــــــت رابه خـــــــداآمدنی نیســــــت بی جهــــــــــــت منتظــــــــــــرمعجـــــــزه ام

پ.ن۳:شکســــــــــتن قلــــــــب من چقـــــــدرقـــــــــدرت می خواست که فـــکر کردی قوی ترینی

پ.ن۴:کاش درآسمان سکوتت لکه ابری بودم تابرای همه دل تنـــــــــگی هــــــایت می باریـــــــــدم...

پ.ن۵:کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 10:11  به قلم سما  

دراین مدت هر شب بیبن ساعت 8تا11باچقدر انتظار من بالاخره تلفن می زدوحرف می زدیم.

اما با زنگ او حال من بدتر می شد.چراکه بعدازاین همه وقت دیگه دلم تنها به شنیدن صداوحرفهای قشنگ او قانع نبود وندیدنش حالم را دگرگون می کرد.

گاهی وقتهاپشت تلفن یک مرتبه لحن صداش عوض می شد وحتی مرابا نام دیگری خطاب می کرد من متوجه می شدم که حضورپدرش اورابه این گونه صحبت کردن مجبور کرده.

به او می گفتم :دلم می سوزه از اینکه اینطور باید روزها را بگذرانیم .

می گفت:فکر حالا رانکن به بعد فکر کن که در عوض این روزها هر روز وهر ساعتمان پیش هم هستیم من که دلم روشنه وبا این خیالات و تصمیمات قشنگی دارم از حالا ذوق زده ام عزیزم صبر کن بالاخره نوبت به ما می رسه.

********************

 

دوباره یک شب دیگر دوباره تپش این دل بی قرار دوباره سایه حرفهای او که بروی دیوار مقابلم می افتد دوباره ذهن آشفته ی من ونگرانی که هزارن حرف ودرد برای گفتن دارد اما...

دوباره یاد توست که این تنها را بیدار نگه داشته است.دلم می خواهد دیوارهای روبه رویم همه پنجره شوند ومن تو رادر چشمانم بنشانم .چشمایی که انتظار تورا کشیدند وبرای دوری از تو  ونبودنت گریه کردند وبسیاری ازدردها وغمها را دیدند وحرفی به زبان نباوردند.بازغمگین از نبودن تو در کنارم در گوشه ای همیشه خلوت و گرفته کز کرده و به تو می اندیشم از این که تنها نشسته ام افسوس می خورم.کاش می توانستم تنهایی را برایت معنا کنم واز گوشه به گوشه ی شهر وکوچه های غریب و غم گرفته برایت زمزمه کنم و بخوانم.

بگذار دردهایم را فقط بادستهای تو درمان کنم وحرفهایم را فقط با چشمان تو درمیان بگذارم.بگذار که تاابد این چشمان من انتظار تورابکشند این چشمها را رد نکن که برای دیدنت عجیب مشتاق و بی تابست.

امشب هم چون شبهای دیگر با این دعا به خواب می رم "خدایا زندگی مرااز مهربانیای او خالی نکن .خدایا کسی را که روزی به من هدیه دادی هیچ وقت از من نگیر خدایا اگر روزی اوبارسفر رااز دل من بربست وراهی دیاری غریب شد عمر مرا هم بگیر.الهی لحظه ای مرا بی او بدون اندیشه ی او و خیال او زنده نگه مدار.خدایا کمکم کن هرروز شاهد هر چه بیشتر وسعت عشقمان باشم الهی به امید تو"

 

آره الهـــــــــــــــــــــــــی به امید تو.

می دونی اگه  یه کتاب 400صفحه ای درسی بدن بگن بخون جونم در میادولی اگه اون کتابه رمان باشه تا نخونم نمی خوابم.می خونم تازه از جاهاییش که خوشم میاد می نویسم.مثله الان البته یه بار تو دفترم نوشتم بعد دوباره اینجا.دفترم وباز کردم دیدم آخرین مطلبش رمان بود که پارسال این موقع ها خونده بودم لحظه ی دیدار می خوای برو ببین اخه اینجام نوشته بودم.یک طرف دفترم دلتنگیامه ویه طرفش مطالبی که دوس دارم می نویسم. طرف دلتگیارو نیگا نکردم چون نمی خواستم دلم بگیره.ولی وقتی مطالب لحظه دیدار و خوندم بازم دلم گرفت وقتی صفحه قبلش با مداد نوشته بودم:.dear bloondi خنده ام گرفت ولی بعدحالم گرفت. آدم تا چه حدمی تونه بی احساس باشه.چه قد می تونه بااحساس کسی بازی کنه.

لحظه دیدارو دوس داشتم.خیـــــــــــــیلی زیاد.راستی مطالبه بالام ماله کتابه هم آغوش امید از لیدا رنجبره. این کتابو یه یه ساعتی می شه تموم کردم.البته احساس می کنم سالها پیش خونده بودم.من کتاب رمان زیاد خوندم شمارش از دستم خارج شده ولی این هم عکس روی جلد برام آشنا بود وهم تقریبا" داستانش.

نمی دونم چرا هیاهوی تنهایی مو به اندازه دفترم دوس دارم.ولی شاید تایه مدت نتونم بیام بهت سر بزنم هیاهوی تنهایی من.فعلا".خلـــــــــــــــــــیـی دوست دارم.میام بازم.

می دونی الان چاووشی چی می گه می گه:

 وقتی که خاطره غمگینه تا هنوز

تو خونه ی منه یعنی که بار غم بی تو شبانه روز رو دوش منه

الانم خاطره من غمگینه هیاهوی تنهایی من بارغمم رو دوشه توئه.

بایدرفت ولی نه به دوری سلامی برای فردا.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 19:51  به قلم سما  

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
كد جستو جو در گوگل <
java script by:dariushkamani.BLOGFA.COM
> < example: قالب و كدهاي جاوا >