تبليغاتX
هیاهوی تنهایی
تو از هیاهوی آفاق دور می آیی من از حضور پر از شور و حال تنهایی

دنیا ، دنیا ، دنیا

یک روز می آییم

و فردایی بازگشت مارا به خاک سر می دهند

و اذان الله و اکبر  باز شنیده می شود ...

از نگاهی دیگر ولی این بار از آن من است

و بدان که تنها خداوندست جاوید کمال

و ما رهگذران جاویدانیم .

به راستی عمر ما ؟

سر آغاز بازگشت دوباره ما کی ندایش به گوش می رسد ؟

ثانیه ای بعد ؟

ساعتی بعد ؟

 روزی بعد ؟

... و یا آنکه دیروز به همنشین قدیمی خود - خاک - پیوست ;  من بوده ام ...

چرا به خود نمی آیم خدایا ؟

.... که روزی این سرنوشت است که مرا به دامن خاک می سپرد نه تصمیم من

آیا برای مرگ آماده ام ...

.

خدایا افسوس را آخرین توشه ام مکن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:33  به قلم سما   | 

سلام.

راستی من به کی سلام می کنم.هاااااااااااان با خودمآخه یه یک هفته ای بود کامپیوترم خراب شده بود ویندوزش نمیومد بالامنم که حسابی حالم خراب بود(خفن سرماخورده بودم)حالشو نداشتم بیام ویندوز نصب کنمحالام که از روی اجبار اومیدم کلی وقت صرف کردم و یه دستی روی کامپیوتر کشیدیم دلیش فقط می تونست این باشه که می خواستم جزوه یکی از درسامو از روی صدای استاد که دوستم برام ریخته بود رو کول دیسک کامل کنم.وگرنه هنوز اثرات سرماخوردگی روم هست این وبلاگم که جز خودم و خودم کسه دیگه ای چشم انتظارنیست که بیام بنویسم.واسه همینم وقتی کارم تموم شد گفتم بیام واسه خودم بنویسم چون دلم واقعا" تنگ شده بود واسه کامپیوترووبلاگم

پس گوش کن وبم قد ۳ماه حرف دارم واست البته اگه خواب امان بده.

خب اولا" می خواستم بت بگم چه زود تابستون گذشت اصلا" نفهمیدم بعده امتحانا البته هفته اوله تعطیلات یه سه روز رفتیم سفر نه سفر واقعی یه سفر معنوی که بریم و آدم شیم برگردیم نمی دونم شدیم یانه بالاخره بهر امیدی رفتیم.بعداز اون از اداره پست زنگ زدن واسه کار آخه دادشه دوستم که متاهلم هست اونجا کار می کنه به ۲تامون گفت بیاین من که خودم اصلا" حالشو نداشتم مدارک دادشمو که بعد ماجرای گم شدن کیفش و همه ی مدارکش مدارکشو خونه می ذاشت برداشتم بردم اسم اونو نوشتم البته خودش هنوز اراک بود و نیومده بود.وقتی اومد یه جورایی خوشحال شد دوستمم که دید من نرفتم اونم نرفت.منم از علی رضا قول گرفتم که برم واسه گواهینامه اسم بنویسم اونم ماشین برداره هر روز منو برسونه و گاهیم بذاره من پشت رول بشینم اونم قبول کرد هفته ی اول که صب بود اونم سر کار بود با بابا می رسوندم هفته دوم گاهی نمی رفت سر کارو منو می برد گاهی عصر بود که باهم می رفتیم منم نشستم پشت رل یه روزام که یه جای خلوت بودیم گفت نری تو خیابون می زنی به کسی گفتم: جوجه(البته من پیش اون جوجه ام آ هرکی  مارو می بینه فک میکنه اون از من بزرگتر آخه بااون قدش(البته بزنم به تخته ها دادشم خیلی خوش تیپه) کسی باور نمی کنه که یه سال از من کوچیکتر باشه منم که کمتر از سنم نشون می دم آخه همه ایو می گن خیلیا که منو خیلی وقته ندیدن یا تازه می بینن و آشنامی شن می گنن کلاس چندمیدبیرستان می خونی آ ی ی ی ی حرصم می گیره) منو دست کم نگیر ولی اون ول کن نبود می گفت تو پژو با این قد و قواره واین فرمونوبا اون ماشین پراید تعلیمی یکی نکن می زنی ماشینودرب وداغون می کنی من اون وقت باید جواب بابا رو بدم هی حرف زد و گفت بزن کنار منم گوش ندادم تا خوده خونه رانندگی کردم بدون گواهینامه خللاصه اش کنم این دو هفته گذشت یعنی دوشنبه بود که روزه آخرم بود عصر رفتیم معاینه چشم فرداشم امتحان بودآیین نامه رو با یه غلط قبول شدم بعد واسه تو شهری یا همون عملی...

 یارو سرهنگه یه قیافه ای داشت آدم زهره ترک می شد وقتی سوار ماشین شدیم یکی از دخترا که ازدواج کرده بود گفت کار دارم من اول برم منم گفتم برو ولی سرهنگه یه هو داد زد خانوم ....اول بشینه دختره گفت می شه اول...نذاشت حرفش تموم شه گفت شما خانومه ... هستید گفت نه !!! گفت پس پس برو عقب بشنین. منم که داشتم از استرس می مردم رفتیم نشستیم پشت رول یه ۵۰متر اون طرفتر یه پارک دوبل ازم گرفت گفت مرسی دستت درد نکنه خیلی قشنگ بود گفتم یعنی قبول گفت آره برو!!!!بعد با خودم گفتم بی چاره زیادم بداخلاق نبود.

سرمو برگردوندم دیدم اواسطه مرداده منم که واسه تابستون دوتاازمدارا(الکترونک و منطقی) که واقعا" خود خوان خوندنشون سخت بود برداشته بودم چیزی به ما رمضان نمونده بود منم ۱۰ام ۱۴ام شهریور امتحان داشتم خلاصه کارای خونه گشت و گذار چه می دونم مسافرتای یکی دو روزه نذاشت بفهمم که مردادم چه جوری گذشت ماه رمضان که شروع شد خدایش تاظهر بیشتر نمی کشیدم فقط صب تا ظهرو می تونستم درس بخونم بعد از ظهرم کتاب جلو باز بود ولی بیشتر خواب می رفتم نمی تونستم بخونم ساعت ۵ام که می شد از اتاقم میومدم بیرون یه کاری کمک مامان کنم آخه ساعت ۵/۵ که می شد خونمون قرائت قران بود و خانوما می یومدن بعدشم افطار وبعدشم که سحری ام  بامن بود درست کنم دو هفته ی اول ماه رمضان این طوری گذشت ولی از اینکه حالم بد نشه تو امتحانا خوب می خوردم که تو طول روز بم سخت نگذره.امتحانارو دادیم خدارو شکر الانم که جواب تستیاش اومده خیلی خوب شدم به نسبت روزه بودنم وفقط ۲هفته درس خوندن ولی امتحاناشم همچین آب دار بودا.

۲هفته ای اخر ماه رمضانم که شروع شد تازه به خودم اومدم که ماه رمضانو نباید به این راحتیا از دست بدمش شبای حیا خیلی خوب بود تو مسجد محبین سر کوچمون بهترین شبا بود نمی گم از سالای قبل بهتر بود نه ولی خیلی خوبه که این شبا هست بعداز شبای قدر یه شب که داشتم تو آشپزخونه سحری درست می کردم تلفن زنگ زد مادربزگم بود زهرا گوشیو برداشت گفت برم برا بابا بزرگم که درد پا امونشو بریده آمپولشو بزنم منم گفتم کارم تموم شه میام اول قرار بود علی رضا با موتور ببرتم بعد گفتم نه پیاده می رم بعد برا اینکه تنها نباشم زهرام اومد تا رفتیم خوابش برده بود اف افو که زدیم بیدارشدن وقتی برگشتیم خونه صدایی میومد به زهرا گفتم چیه گفت تو مسجد ابوحمزه می خونن میای بریم گفتم برو بابا حال داری اونم نرفت ولی شبه بعدش گفت میای بریم بازم گفتم نه!!! اون رفت ساعت ۱۱.۵بود منم خوابدیم ولی خوابم نبرد چه حسه بدی داشتم دلم حسابی گرفته بود دفتر خاطراتمو برداشتم هی نوشتم تا حالم بهتر شه با خودم حرف زدم خودمو سرزنش کردم تا بالاخره خوابم برد نمی دونم چی شد شبه بعدش رفتم یه حسه خوب یه حاله خوب وقتی آقای علوی دعارو می خوند وبعد معنی شو می خوند همش می گفت جوونا(آخه اکثرا" جوون بودن صدای گریه پسرای جوونم از قسمت مردونه میومد) قدر لحظاتتون بدونید قدر خودتونو بدونید ببینید فرق شما ها که اینجا این طوری دارید با خداحال می کنید با اونایی که اون بیرونن چیه بیننید امام سجاد که امامه چه جور داره با خداش حرف می زنه...خلاصه شب اول باعث شدتاوداع با ماه هرشب برم میدونم که فقط خواست خدا بوده اون بایدبخواد که بریم طرفش براهمینم همیشه مخلصشم.

ماه رمضان تموم شد عید اومد و بعدسال تحصیلی جدید .

اول مهر یه سوم ابتدایی یه پیش دانشگاهی و دوتا دانشگاهی داشتیم اون دوتای اول  رفتن.منم پنج شنبه ۲ام کلاسام شروع شد داداشمم که شنبه رفته(جاش خالی نباشه قربونش برم).شب پنچ شنبه چون ساعت ۸صب کلاس داشتم گوشیمو که شارژنداشت یه مدت گذاشته بودم کنار تنظیم کردم گذاشتم بالا سرم شبم همش به فکر زهرا بودمو یاده اون دوران کنکوری بودن خودم واسه همینم شب که خوابم برد خواب میدیم زهرام مهندسی کامپیوتر قبول شده داشتم جیزجیگر می زدم می گفتم خدایا!!!! زهرا توام ؟؟؟آخه منو علی رضا و زهرا هر سه مون ریاضی بودیم منو علی رضا کامپیوتر می خونیم تو خواببم زهرام قبول شده بود داشتم تو خواب حرص می خوردم تلفنم زنگ خورد منم که فک کردم ساعته واسه طرف وصل کرده بودم صب که بیدار شدم فهمیدم وکلی از طرف خجالت کشیدم البته پیشه خودم اینش خوب که طرف زیادم غیر اشنا نبود.می شه گفت آشنا بود.

خلاصه جمعه ام کلاس پایگاه داده داشتیم با استاد محمدی (بهترینه آ)آخه اگه بخوایم اون درسو با این استاد داشته باشیم باید جمعه بریم ولی من بدشانسی جور نشد برم کلاس صب که بیدار شدم به بابا گفتم باید منو ببری دانشگاه گفت ولی من هوس کردم بریم آقاعلی عباس(برادرامام رضاس تو بادرود ۶۵کیلومتری کاشان) اول گفتم نرم ولی بعد که خوب فک کردم گفتم جلسه ی اوله نمی رم میرم باهاشون از اونجام می گم بریم ابیانه .وقتی رسیدم اونجا اوووووووووووه قیامت بود خیلی شلوغ بودجای سوزن انداختن نبود ناهار که خوردیم گفتم بریم ابیانه بابا گفت سرده نه اینکه توام همچین با آب و هوای سرد سازگاری داری(آخه من خیلی سرمایی ام)گفتم نترس بریم ولی فایده نداشت عصر حرکت کردیم بابام ماشینو طرفه کاشان کج کرد که بیایم خونه منم که خودمو ناراحت نشون می دادم هرکدوم باهامحرف می زدن مثه اون بچه های لوس همش می گفتم ابیانه (اه ه ه ه ه ه ه که چه قد بدم میاد)مثلا" صدام می کردن می گفتم ابیانه می گفتن کلوچه می خوری می گفتم ابیانه می گفتن بریم پارک شهر می گفتم ابیااا... ولی این آخری نذاشت ادامه بدم خندیدم گفتم آره بریم.آخه من خیلی از اونجا خوشم اومده پارک بزرگ شهر بالای فینه چون اونجا نسبت به خوده کاشان ارتفاع داره وسطه کوهه اون بالا تو پارک که هستی همه ی کاشانو می تونی تو یه منظره خیلی خوشگل ببینی هوای عالی سرسبزو سرسبزو....چی بگید دیگه خلاصه خیلی قشنگ وبا صفا.ولی من ابیانه نرفته سرمارو خوردم این بی انصافیه!!!

راستی از جلوی باغ فین که رد می شدیم نمیدونید چه قد شلوغ بود وچه صفی واسه گرفتن بلیط کشیده بودن ایرانی و خارجی همه عاشق این جورجاهای این ایران کهنن.

اوووووووووووووووه چه قد نوشتم برم بخوابم هر شب این موقع خواب هفت پادشاهم تو خواب دیده بودم.

از اینکه کسه زیادی نمیاد اینجا خوشحالم چون می تونم راحت حرف بزنم .خیلی دوست دارم همدم روزها و شبهای جوانیم هیایوی تنهایی ام.شب بخیر.

شب بخیر سما خانوووووووووووووم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 2:19  به قلم سما  

 

خسته ام میفهمید؟!

خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن. ...

خسته از منحنی بودن و عشق. خسته از حس غریبانۀ این تنهایی. ...

بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت. ....

بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.....

 بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد....

همۀ عمر دروغ، گفته ام من به همه....

 گفته ام: عاشق پروانه شدم! واله و مست شدم از ضربان دل گل! شمع را میفهمم!

کذب محض است، دروغ است، دروغ!!

من چه میدانم از حس پروانه شدن؟!

من چه میدانم گل، عشق را میفهمد؟ یا فقط دلبریش را بلد است؟!

من چه میدانم شمع، واپسین لحظۀ مرگ، حسرت زندگیش پروانه است؟ یا هراسان

شده از فاجعۀ نیست شدن؟!

 

خداوندا :

 

مرا بگریزان از آن زمان که زمزمه کنم ای دریغ ...ناگهان چه زود دیر می شود.

خداوندا ... آنچه به من عطا کردی  لبخند توست... توانی ده به لبخندت خیانت نکنم...

خداوندا ... یادم آر که اگر خاطرم تنها ماند...طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنم ...

خدایا یاری ام کن... و توانی به من ده تا نخواهم آنچه برایم نمی خواهی ...

و دور کن مرا از آنچه به دعا طلب میکنم و تونمی خواهی ...

خداوندا یاری ام کن به خاطر صداقت کودکانه ام تنهایم بگذارند نه به خاطر  حماقت جاهلانه ام ...

یاری ام کن ... آنچه از آن به عشق تعبیر می کنم حاصل دلتنگی های دل بی قرارم نباشد...

خداوندا توانی ده ... عشق بورزم حتی به کسی که هیچ گاه باران خیسش نکرد تا شبی ...

زیر ریزش اشک هایم  غرق شود...

خداوندا یاری ام کن آنچه هستم ببینم... نه آنچه می خواهم...

ای خدای لحظه های تغییر............

تورا در زمان نمی شناسم... چون زمان می گذرد...

تو را آنجا و آن زمان می شناسم و می فهمم که از خود خودی هستم و ازخود بیخود...

خدایا ... تو هستی منی ... من به تو تعریفی ندارم ... منی نیست که بدون تویی ادامه یابد...

خداوندا

مرا در آغوشت نگه دار ... همچنان که نگه داشته ای ....

*******                    *******        *********

دوستان از اینکه به من سر زدید و می زنید ممنون!!!!همیشه منتظر حضورتون تو وبلاگم هستم.واز روی اونایی که به وبم اومدن ونتونستم برم وبشون شرمنده ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:58  به قلم سما  

  

  

از زندگی ز بی کسی خویش خسته ام

                            از واژه های تلخ جدایی گسسته ام

از بی کسی ماهی تنها درون تنگ

                            از درد  فــقر خـــدا داد  خسـته ام

دلتنــگ یک کبوتر تنها میــان دل

                            از رنگ واسم واژه عشق خسته ام

من درمیان خاروخس کوچه های فقر

                            از دیدن زردی خورشید  خـسته ام

از عشق  از درد  زتنهای  و فــقر

                            از استماع شعار خماران شکسته ام

ای سالکِ خسته،می سوزی چوشمع 

                            من  دل  ز تمامی دنیــا گسـسته ام

 

 

خواهش می کنم شعر را عاشقانه معنی نکنید .

زیرا مقصودم فقط گلایه از دنیاست .  

پ.ن ۱: تیم ملی -استقلال-پرتغال

تقدیم به علیرضا جونم

داداش گلم تولدت مبارک

امیدوارم ۲۰امین برگ دفتر زندگیتو با شادی شروع کنی.

۱۳۶۸شاخه گل رز تقدیم به بهترین داداش دنیا

**********

سلام خوبینمن خوبم

ازاحوالپرسیای شما

خیلی دلم می خواد بیام بنویسم آخه این روزا پراز هیجانه ولی نمی شه دیگه

ببینید...

 فقط اگه این کلاسا کمتر بود خیلی بهتر می شدهمون هفته ای هشت روزه خودمون دیگههرروزه هرزور به جز جمعه هاجای شکرش باقیه چون از وقتی دانشجو شدیم حتی جمعه هام کلاس داشتیمهمون قیضه حسنی بااین تفاوت که ماهر روز می رفتیم جمعه ام باید می رفتیم

تصمیم گرفتم این ترم حسابی بخونمگوشه شیطون کرآخه نمی دونید اون ترم طبق معمول درسارو پاس شدیمخداروشکر(نمی دونم استادای شما بتون می گن وقتی پاس می شین می گین پاس شدم ۱۷شدم ولی وقتی پاس نمی شین می گین استاد انداختم استاد ۷م دادبه نظرتون راس می گن؟؟؟ )خب داشتم می گفتم

ولی این معدله کشید پایین باید جبران کنمبراهمین نمیام زیاد نت هر وقت میام میام وبم زود برمی گردماینو به شماگفتم که می گی دیگه نمیای وبم اینجا جواب می دیباورکن جای دیگم نمی رمشرمنده به خدابعده درساجبران می کنم

برم دگه همین الان از دانشگاه اومدمدوباره فردا صبه کله سحر کلاس دارم(یکی نیس بگه ساعت ۸کجاسحره)

راستی خوشم اومدبی خیال ما قهرمانیم آی گفتی آی گفتی راس می گی فقط برا اون می گم پرتغالمحشره هم خوب بازی می کنه هم ...

بی خیال ما رفتیم

باید رفت نه به زودی سلامی برای فردا

ولی فردا نه شاید وقتی دیگر نمی دونم کی ؟؟

امروز ۲۵مین روز از اولین ماه از اولین فصل سال بود که هنوز تموم نشده داره تموم می شه

فعلا"...

پ.ن۲:شرمندم حق با توئه

  درس ومشق حسابی کولاک کرده نمی رسم زود به زود بیامهروقت میام فقط یه سربه اینجا می زنم و مییرموقتش نیس

پ.ن۳:نظرخواهی رو فعال گذاشتم فقط برا دوستایی مثله شماها

بذارتابستون بیام بعدامتحانامیام وبت هم مطلباتو می خونم هم این قد نظر می دم که خسته شی

پ.ن۴:والا نه به خداازدسته شما برا چی ناراحت بشم

مگه نگفتی بروبشین درستو بخونمنم دارم همین کارو می کنماومدم عکساتم دیدم ولی همون روز که گفتی به روزی ولی نشد  نظربذارمحالابعدا" میام سرفرصت مطالبتو می خونممن به این زودیا از کسی خسته نمی شم

پ.ن۵:مرسی از لطفت

تولد گرفتیم کیک خوردیم ولی خودش نبود چون دانشگاه اراک درس می خونهخونه  نبودشب که خوابگاه بود هی بش زنگ زدیماس ام اس دادیم بچه هوایی شده بود می خواست بال دراره بیاد خونه حالا دیدی اگه تبریک بگی خیلی بهتراز اینه که بگی واقعا" که بیکاری برو بشین درستو بخون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 14:46  به قلم سما   | 

دلم می خواد امشب دوباره بنویسم.

حوصله شو ندارم یا شایدم حالشو.چه کار می کنید با خونه تکونی این حرفا.

آقایون که طبق معمول از زیر کار در میرن نزدیک عید که می شه گاوشون می زاد.

دورغم چیه !!!!مگه دورغ می گم.البته به غیربابای خودم آهمیشه کلی کار سرش ریخته براکارای خودشم وقت کم میاره.تهرانم بااون هواش از اونجا اومده نیومده رفته سره کار.

مام که طبق معمول امروز فردا خیر سرمون کلاس نداشتیم دیدیم  مامانم که دسته تنهاس افتادیم به جون شیشه ودر پنجره وچه می دونم پرده واینا.الانم داره باد میادبزنه همه چیو مثله اول کنه

ولش کن بی خیال حال ندارم بنویسم.

ولی بذابرم تو حس .........

نه انگاری امشب بازم ازاون شباس

از اول شروع می کنم شکلکو بی خیال این پایین و داشته باش.

به نام او که تنهایی ام را دید

ودر تمام لحظه هایم

 ماند تا بی کس نمانم...

سلام ای بی نهایت مهربانی

ای درون قلب من جاری...

پشت دریا رفتم ودیدم شهری نیست.جزدلتنگی های خورشید هنگام غروب چیزی نیست.سواربرقایقی از جنس هق هق و گریه در دریای متلاطم عمرم ودر اندوه غروبی سخت و غمگین رها گشتم.امادر لحظه کوچ افکارم برروی ساحل حضورتو آرام نشستم.

تنها تو دلواپس برگشتنم بودی.

کوچه باغی نیست سرسبزترازلحظه باتو بودن.

ای دلنشین همدم!

توای معنی هردلدادگی!

ای امید!

مراباخودبه آنجایی ببر که آرزویم ختم برمهربانی شود که من کس دیگری را به جز تو نمی خواهم.توای تنها کس!

در لحظه وصله افتادن میان آهم وآن سخاوت سبزدستانت خروشی از بلور ستاره می جوشد ومن زیرباران نورانی مهربانی ات از عشق خیس می شوم.

در گسترش دلنشین آن نگاه مهربانت که همیشه نظاره گرروزها وشب های من بوده نمی خواهم لباس شرم برتن کنم.

بیاای همیشه مهربان بامن مهربان ترباش!

 

پ.ن:

خداحافظ منم رفتم

منم باتونمی مونم

خداحافظ به جرمی که

نه می دونی نه می دونم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:37  به قلم سما   | 

...بی تو این آخرین بهاری است که

"برایت سخن از تابستان  می زنم..."

تنهایی

 

همه کلمات با آنچه میان من و توست بیگانه اند

ومن هیچ کلمه ای رابرای گفتگوبا تو

شایسته تراز سکوت نیافتم

"آیاصدای مـــــــــــــــــــرا می شنوی...؟؟؟"

پ.ن۱:آمدنــــــــــــــت رویـــــــــــــــا...ماندنــــــــت خاطـــــــــــــــره...رفتنـــــت فاجـــــــــعه بود

پ.ن۲:رفتنـــــــــــــت رابه خـــــــداآمدنی نیســــــت بی جهــــــــــــت منتظــــــــــــرمعجـــــــزه ام

پ.ن۳:شکســــــــــتن قلــــــــب من چقـــــــدرقـــــــــدرت می خواست که فـــکر کردی قوی ترینی

پ.ن۴:کاش درآسمان سکوتت لکه ابری بودم تابرای همه دل تنـــــــــگی هــــــایت می باریـــــــــدم...

پ.ن۵:کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 10:11  به قلم سما  

دراین مدت هر شب بیبن ساعت 8تا11باچقدر انتظار من بالاخره تلفن می زدوحرف می زدیم.

اما با زنگ او حال من بدتر می شد.چراکه بعدازاین همه وقت دیگه دلم تنها به شنیدن صداوحرفهای قشنگ او قانع نبود وندیدنش حالم را دگرگون می کرد.

گاهی وقتهاپشت تلفن یک مرتبه لحن صداش عوض می شد وحتی مرابا نام دیگری خطاب می کرد من متوجه می شدم که حضورپدرش اورابه این گونه صحبت کردن مجبور کرده.

به او می گفتم :دلم می سوزه از اینکه اینطور باید روزها را بگذرانیم .

می گفت:فکر حالا رانکن به بعد فکر کن که در عوض این روزها هر روز وهر ساعتمان پیش هم هستیم من که دلم روشنه وبا این خیالات و تصمیمات قشنگی دارم از حالا ذوق زده ام عزیزم صبر کن بالاخره نوبت به ما می رسه.

********************

 

دوباره یک شب دیگر دوباره تپش این دل بی قرار دوباره سایه حرفهای او که بروی دیوار مقابلم می افتد دوباره ذهن آشفته ی من ونگرانی که هزارن حرف ودرد برای گفتن دارد اما...

دوباره یاد توست که این تنها را بیدار نگه داشته است.دلم می خواهد دیوارهای روبه رویم همه پنجره شوند ومن تو رادر چشمانم بنشانم .چشمایی که انتظار تورا کشیدند وبرای دوری از تو  ونبودنت گریه کردند وبسیاری ازدردها وغمها را دیدند وحرفی به زبان نباوردند.بازغمگین از نبودن تو در کنارم در گوشه ای همیشه خلوت و گرفته کز کرده و به تو می اندیشم از این که تنها نشسته ام افسوس می خورم.کاش می توانستم تنهایی را برایت معنا کنم واز گوشه به گوشه ی شهر وکوچه های غریب و غم گرفته برایت زمزمه کنم و بخوانم.

بگذار دردهایم را فقط بادستهای تو درمان کنم وحرفهایم را فقط با چشمان تو درمیان بگذارم.بگذار که تاابد این چشمان من انتظار تورابکشند این چشمها را رد نکن که برای دیدنت عجیب مشتاق و بی تابست.

امشب هم چون شبهای دیگر با این دعا به خواب می رم "خدایا زندگی مرااز مهربانیای او خالی نکن .خدایا کسی را که روزی به من هدیه دادی هیچ وقت از من نگیر خدایا اگر روزی اوبارسفر رااز دل من بربست وراهی دیاری غریب شد عمر مرا هم بگیر.الهی لحظه ای مرا بی او بدون اندیشه ی او و خیال او زنده نگه مدار.خدایا کمکم کن هرروز شاهد هر چه بیشتر وسعت عشقمان باشم الهی به امید تو"

 

آره الهـــــــــــــــــــــــــی به امید تو.

می دونی اگه  یه کتاب 400صفحه ای درسی بدن بگن بخون جونم در میادولی اگه اون کتابه رمان باشه تا نخونم نمی خوابم.می خونم تازه از جاهاییش که خوشم میاد می نویسم.مثله الان البته یه بار تو دفترم نوشتم بعد دوباره اینجا.دفترم وباز کردم دیدم آخرین مطلبش رمان بود که پارسال این موقع ها خونده بودم لحظه ی دیدار می خوای برو ببین اخه اینجام نوشته بودم.یک طرف دفترم دلتنگیامه ویه طرفش مطالبی که دوس دارم می نویسم. طرف دلتگیارو نیگا نکردم چون نمی خواستم دلم بگیره.ولی وقتی مطالب لحظه دیدار و خوندم بازم دلم گرفت وقتی صفحه قبلش با مداد نوشته بودم:.dear bloondi خنده ام گرفت ولی بعدحالم گرفت. آدم تا چه حدمی تونه بی احساس باشه.چه قد می تونه بااحساس کسی بازی کنه.

لحظه دیدارو دوس داشتم.خیـــــــــــــیلی زیاد.راستی مطالبه بالام ماله کتابه هم آغوش امید از لیدا رنجبره. این کتابو یه یه ساعتی می شه تموم کردم.البته احساس می کنم سالها پیش خونده بودم.من کتاب رمان زیاد خوندم شمارش از دستم خارج شده ولی این هم عکس روی جلد برام آشنا بود وهم تقریبا" داستانش.

نمی دونم چرا هیاهوی تنهایی مو به اندازه دفترم دوس دارم.ولی شاید تایه مدت نتونم بیام بهت سر بزنم هیاهوی تنهایی من.فعلا".خلـــــــــــــــــــیـی دوست دارم.میام بازم.

می دونی الان چاووشی چی می گه می گه:

 وقتی که خاطره غمگینه تا هنوز

تو خونه ی منه یعنی که بار غم بی تو شبانه روز رو دوش منه

الانم خاطره من غمگینه هیاهوی تنهایی من بارغمم رو دوشه توئه.

بایدرفت ولی نه به دوری سلامی برای فردا.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 19:51  به قلم سما  

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
كد جستو جو در گوگل <
java script by:dariushkamani.BLOGFA.COM
> < example: قالب و كدهاي جاوا >